ادبيات

سالار عشق

عرضه روشن از حضور روشنی

دشت اما از شقایق می نشاند

از پس پندار بارانی عشق

سایه های اشک می گردد ایان

رود گریان شرمسارم از اینکه عشق

ناتوان مانده برای بندگی

زندگی جاریست در دستان او

آن که مانده بر سر دلدادگی

صحنه خالی گشته از پیغام نور

خاک بوی.عطر یاران میدهد

آسمان آشفته از دل واپسی

خاک بوی عطر یاران میدهد

صحنه خالی گشته از پیغام نور

خاک بوی عطر یاران میدهد

آسمان آشفته از دل واپسی

خاک بوی عطر یاران میدهد

دست خوبی ها به روی خاک دشت

از غم سالار خاک بی تاب گشت

از خیال شهد بارانی گذشت

از سراب اشک خود سیراب گشت

تلخ خونی بر سرشمشیر شد

رستگاری در جوانی پیر شد

او چه کردن با دل سالار عشق

که از فراقش غصه عالم پیر شد

صحنه خالی گشته از پیغام نور

خاک بوی عطر یاران میدهد

آسمان آشفته از دل واپسی

خاک بوی عطر یاران میدهد

سرور شبهای نورانی کجاست

ساقی لب تشنگان جان میدهد

دیدگاهتان را بنویسید